رضا براهنی (پیغمبری که خدایش او را از خویش رانده بود)

((فیلمی از حامد یوسفی))

********************

دانلود فایل ویدیو
حجم: 29.2 مگابایت

********************

((رضا براهنی))

شیدایی خجسته که از من ربوده شد
- با مکرهای شعبده باز سپیده‌ای که دروغین بود-
پیغمبری شدم که خدایش او را از خویش رانده بود
مسدود مانده راه زبان نبوتش
من آن جهنمم که شما رنج‌هایش را در خواب‌هایتان تکرار می‌کنید
خورشید، هیمه‌ای است مدور که در من است
یک سوزش مکرر پنهانی همواره با من است
و چشم‌های من، خاکستری‌ست که از عمق‌های آن
ققنو س‌های رنج جهان می‌زایند
تنهایم
از آن زمان که شیدایی خجسته‌ام از من ربوده شد
اینک منم
مردی که در صحاری عالم گم شد
مردی که بر بنادر میثاق و آشتی بیگانه ماند
مغروق آب‌های هزاران خلیج دور
پیغمبری که خواب ندارد
چون شانه‌های شاد بلندش تعطیل شد تعطیل شد زیبایی جهان
آن بغبغوی داغ در ایوان عاشقان
آن چشمه‌سار پچپچه کارام می‌خلید در صبحدم در گوش هوش تعطیل شد
سودای نرم زخمه به تار بزرگوار در شامگاه تعطیل شد
تاریکی جهان حق من است...
حق من است تاریکی جهان...

رضا براهنی (چیزی که بر زبان نیاید، هرگز به دنیا نخواهد آمد)

چیزی که بر زبان نیاید هرگز به دنیا نخواهد آمد کسی که آفتابی الماس‌گون را درون خویش مدام با درد عشق می‌پروراند به هیچ ستاره‌ی میخی که با نوک تیزش از دوردست‌های جهان شتاب‌زده فرا و فرو می‌گذرد اعتنا نمی‌کند سه انگشت دست راست من به فرمان آفتاب در این زبان درندشت می‌دوند و عزم چشمم از این آسمانِ درونم گسیل می‌شود خیالم آن چنان دیوانه‌وار پرواز می‌کند که بال‌هایش را انگار فرشته‌ها در آسمان پروار می‌کنند من پرده‌دار غیب نیستم خود غیبم و هر کسی که گمان می‌کند که من به این سطح زمین رضایت دادم و یا به آسمان بالا سرم هنوز نمی‌داند که سرتاسر این کائنات را به پشیزی نمی‌خرم جهان با تمام خورشیدها و کهکشان‌هایش از من عبور می‌کند این، من نیستم که عبور می‌کنم کدام ستاره تا حال مصراعی شعر عاشقانه سروده ست؟ و آفتاب مگر عشق می‌شناسد و مگر موسیقی؟ جهان با تمامی خورشیدها و کهکشان‌هایش از من عبور می‌کند این، من نیستم که عبور می‌کنم کدام ستاره تا حال مصراعی شعر عاشقانه سروده ست؟ و عشق موسیقی مگر آن آفتاب را به خویش مباهی نکرده است؟ کدام آهو تا کنون سر بلند کرده تا ماه را ببیند؟ و ماه، ماه و آهو و جنگل به آن پیچیدگی اگر من نباشم و نگویم؛ مگر وجود دارند؟ و کهکشان مگر چیزی ست جز این چشمک بی‌اختیار ناچیزم از خلال مژگانم؟ و من اگر نباشم، تو که معشوق منی مگر به دیده‌ی عشاق دیگری در آینده خواهی نشست؟ هزار آینه‌ی شخصی دیوانه برافراشته‌ام به دور عشوه‌ی بی‌انتهای تو ـ "عشوه" ـ چه واژه‌ی والایی! انگار آن را تو بر زبان راندی اول و بعد زن قیامت شد و از پسِ آن بود که هیچ آینه‌ی دیگری را اجازه ندادم نوک آن ناخن نوچیده‌ی ظریف تو را انعکاس دهد عاشق اگر حسود نباشد حتماً دیوانه است و یا زیبایی سرش نمی‌شود من از کهکشان آدم و عالم گذشته‌ام به هر ستاره و سیاره و شمسی کلید انداخته‌ام و هیچ نمی‌دانستم دنبال چه وَ که می‌گردم و ناگهان دیدم از اول دنبال همین‌جا می‌گشتم تا گزارشی نویسم از آینده‌ای که در آن انسان پرندگان زنده‌ای از واژه‌ها خواهد آفرید و بال هاشان را بسیج خواهد کرد در برابر سپیده دمی دوشیزه که آفتاب بر آن مهر خون خواهد پاشید وظیفه‌ی من این بوده این که از همان آغاز تاریکی جهان را بفهمم و آن را روشن کنم و این روشنایی از روشنایی خود خورشید کمتر نبوده عشاق را ببین که در اعماق تاریکی اندام‌های یکدیگر را متبلور می‌بینند و دروازه‌های بهشت یکدیگر را با چنگ و دندان مفتوح نگاه می‌دارند زمانی من احساس کرده‌ام که آسمان‌ها را به روی زمین آورده ام و یک نفسم کافی بوده که جنگل‌ها را در حال رقص به پرواز درآرم زیباترین فصل‌های کتاب‌های مقدس را به خط خویش نه تنها نوشته‌ام حتی بر سینه‌ام نبشته داشته‌ام چیزی که بر زبانِ من نیاید هرگز به این دنیا نخواهد آمد به الفبای روح این منِ آشفته نیاز داشته‌اند خدایان و لاف هایشان همگی لاف‌های غربتِِ از من بود زبان من نبود اگر، این جهان نبود! همین! "و روشنایی بشود و روشنایی شد،" از من به آسمانِ جهان رفته ست آن واژه‌ها همگی واژه‌ی شاعر بود از خواب‌های من دزدیده‌اند آن چند واژه چند واژه‌ی یک شاعر بود انسان، معراج را به قد و قامت خود افراشته است الگو ایستادنِ انسان است با تمام قامتِ خود روی پا الگو قد و قامت انسان است کسی که کنجکاوِ آسمان نباشد انسان نیست و خود را نمی‌شناسد چنان آسمان را از صدقِ دل طلبیده که گاه گاه خود را در آسمان جهان جا گذاشته است عشاق در اعماق تاریکی اندام‌های یکدیگر را در خویشتن متبلور می‌بینند حتی اگر صلیب را مردم آشفته‌ای برافراشته باشند معراج از طلبِ ذاتی آن قامت انسان برخاسته است حالا تو عشاق را ببین که در اعماقِ تاریکی اندام‌های یکدیگر را متبلور می‌بینند معراج از طلب قامتِ انسان برخاسته است.

"رضا براهنی"

رضا براهنی (تنها، پشت درها)

این شعر، برگرفته از کتاب هفته شماره 17 یکشنبه، 8 بهمن ماه 1340

((تنها، پشت درها))

((رضا براهنی))

… و او دیوانه‌ای تنهاست در زنجیر صد آواز
و گاهی چون شعاع صبح می‌ریزد به روی بسترش خاموش
و او آرام می‌آید به سوی نور
و دستی می‌کشد بر صبح و بر خورشید و بر نور
و می‌خواهد بگرید یا بخندد در میان نور
و می‌خواهد بمیرد یا بماند در میان نور.

و گاهی در سکوت وحشی خورشید و خاک و انزوا،
در مشت‌هایش پنجهٔ صد شیر می‌روید،
و او می‌خواهد از جائی که خوابیده است یا آرام بنشسته است،
برخیزد.
و بگریزد میان دره‌های سبز، و یا چون زنبقی وحشی میان ریگ‌ها روید، و یا خورشید را در تپه‌ها بر سینه بفشارد

و او دیوانه‌ای تنهاست با آوار صد دیوار
و گاهی چشم در چشمان مردان و زنان شهر می‌دوزد.
و می‌خواهد بخواند خط‌ناخوانای رازی را که پشت چشم‌ها خفته است
و می‌خواهد بپیماید بیابان سیاهی را که پشت قلب‌ها مانده است
و می‌خواهد بکوبد گام بر هر جادهٔ پندار
و در هر گام او تنهاست با آور صد دیوار.

و شب‌ها پست درها می‌نشیند
کسی او را نمی‌بیند
و گوئی چشم‌هایش زان او نیست
و گوئی زانوانش زان او نیست
و گوئی دست‌هایش زان او نیست.

و شب‌ها پشت درها می‌نشیند
تو گوئی یادی از آن رفته‌ها را باز می‌بیند:
- فراز جاده باران عشق می‌خواند
و شب‌ها بر تپه‌ها آرام می‌گرید
درون دره صد بید است، صد مجنون
میان کوه صد تیشه است، صد فرهاد
فراز جاده باران عشق می‌بارد
سواری سوی قلعه اسب می‌تازد.
و زیر لب سرود وصل می‌خواند:

«دعائی از برای عشق کوهم
دعائی از برای پشت کوهت
دعائی از برای برق چشمت
دعائی از برای درد روحم.

به سوی کوه‌های عشق هی! هی!
به سوی چشمه‌های دور هی! هی!
به سوی قلعه‌های مهر هی! هی!
به سوی تپه‌های نور هی! هی!»-

فراز جاده باران درد می‌خواند
و مردی پشت در خاموش می‌ماند
تو گوئی یادی از آن رفته‌ها را باز می‌خواند:

«- کسی آیا کلیدی بر در انداخت؟
کسی دروازهٔ خورشید را بگشود؟
کسی آیا سکوت قلعه را بشکست؟
کسی آیا شراب عشق را نوشید؟
کسی آیا فراز جاده نعل اسب را کوبید؟»
فراز جاده باران مرگ می‌خواند
و مردی پشت در خاموش می‌ماند:

«کسی آیا شراب عشق را نوشید؟
کسی آیا …»
و او دیوانه‌ای تنهاست با آوار صد دیوار
و او دیوانه‌ای تنهاست در زنجیر صد آواز.

نصرت رحمانی (شعر بلوف به همراه صدای شاعر)

.

*****************

دانلود فایل mp3
حجم: 9.6 مگابایت

*****************

((بلوف))

هرگز شکست حقارت نیست
پیروزی
پاسدار اسارت نیست
این کهنه قصه را
زنجیرهای پاره به من گفتند!

- دیدم
- دو کارت
- مرسی
- اما...، پیغمبران مرسل و نا مرسل ، انبوه شاعران؟
- گاهی دوجین، دوجین به خاک فرستادم.

- پاس
- پس متن‌ها و دواوین
- در کار خشت زدن ماهرند "سعدی"ها؛
در غربت غریب طرابلس
- من نیستم
- تو؟
- جا

- تاریخ...؟
- سقز است‌، سق می‌زنند اساتید عینکی
- دوبل
- دیدم، شما
- من نیستم
- نباش
- بازی کنیم، تو؟

- من... رست
- رو کن
- دو هفت
- رنگ!

آه..، لذت
لذت تخدیر باخت، باخت!
آری شکست حقارت نیست
در هر قمار، در هر نبرد، در هر تضاد و تفاهم
دیگر
پیروزی است باخت!

اینک
هر تک گلوله..، آه
قرص مسکنی‌ست.

تنها آن‌ها که مرده‌اند از مرگ نمی ترسند
چون من
چون من که بارها
مردانه مرده‌ام
تابوت خویش را همه‌ی عمر
بر دوش برده‌ام.

بازی کنید
از باختن نهراسید
پیروزی است باخت
یا آنکه زار، زار بگریید
بر پای من که در وطن‌ام خشت می‌زنم
در غربت قریب دیارم

بازی کنید
از باختن نهراسید
هرگز شکست حقارت نیست
و پیروزی
پاسدار اسارت نیست
این کهنه قصه را
زنجیرهای پاره به من گفتند!

زنجیرهای پاره به من گفتند:
- در هر قمار، در هر نبرد، در هر تضاد وتفاهم
پیروزی است باخت!
شب تلخ و خسته است
من می‌روم
بر جدول سطوح متون، باز [اکردوکر] بازی کنم.

با دست‌های خالی و خونین
تنها
با مردگان قمار توان کرد، شب بخیر!

بازی کنید
از باختن نهراسید
شب تلخ و خسته است.

اینک قمار، تلخ نبردی‌ست
با بادهای شب‌زده و اندوه
اما..، چه می‌بریم؟
چه می‌بازیم؟

بازی کنیم
یا از هراس
هر لحظه، لحظه‌ای ز زندگی خود را
بر این حریف رند، که نامش زمانه است؛ ببازیم
بازی کنیم
یا از هراس بمیریم.

بازی کنید
از باختن نهراسید
آنسان که پشت مرگ بلرزد
اینگونه باخت چه زیباست
بازی کنیم.

نصرت رحمانی

و آن‌چه زیبا نیست, زندگی نیست...

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/3/38/Shams_Langroudi.jpg

و آن‏چه که زیبا نیست زندگى نیست
روزگار است،
گُل نیلوفر مردابِ این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم،
سقفى دارد شادکامى
کفِ ناکامى ناپدید است.
هر رودخانه‌ای به دریاچه ی خود فرو می ریزد
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود
نمی‌شود آب‌ها را تا کرد و به رودخانه ی دیگری ریخت
به رود بودن خود شادمان مى‌توان بود.
بهار، بهار است، و بر سرِ سبز کردن شاخه‌ها نیست
برف، برف است، هواى شکستن شاخه‌های درخت را ندارد
برگ را، به تمنا، نمی‌شود از ریزش باز داشت
با فصل‏‌های سال همسفر شو،
سقفى دارد بهار
کفِ یخبندان‌ها ناپدید است.
دستى براى نوازش و
زانوئى براى رسیدن اگر مانده است
با خود مهربان باش....

#شمس_لنگرودی

در این میخانه خاموش و دور افتاده و خلوت تن تنه...

Mehdi Akhvan Sales.jpg

در این میخانه خاموش و دور افتاده و خلوت
تن تنها نشسته نرم نرمک باده مینوشم.
کم و کم کم
من و خلوت
لبی تر میکنیم اهسته و نم نم .
و من با خویش میکوشم
که با هرجام
بلورین خلعتی بر قامت هر لحظه ای پوشم .
حریفم خلوت و ساقی سکوت ساکت صحرا
و من خاموش خاموشم .
و چشم انداز من تا چشم بیند دشت .
و بازیهای خاک و باد گهگاهی وزان با نور .
در این تنهایی و گلگشت
همین بازیست ،
گر باری تماشاییست

#مهدی_اخوان_ثالث

زندگی همینه دیگه...

Woody Allen Cannes 2016.jpg

زندگی همینه دیگه،
مثل قمارخونه می‌مونه
می‌بری، می‌بازی
ولی این همیشه قمارخونه‌س که برندهء نهائیه
و این به این معنی نیست که
به تو خوش نگذشته.


"وودی_آلن"

آنچه می خواهم به شما بگویم، گفته مادر‌بزرگم است ...

https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/0/0c/Christian_Bobin-Nancy_2011_%281%29.jpg

در این زندگی از همه‌چیز می‌توان چشم پوشید. چشم پوشیدن، فریبنده ترین طریق از دست دادن است، همه چیز مگر یک چیز.

آنچه می خواهم به شما بگویم، گفته مادر‌بزرگم است ...
زنی بود روستایی، تنها زن باسواد دهکده‌اش. در تمام عمر بدبختی به سرش باریده بود.
یک‌روز از او پرسیدم: مامان‌بزرگ چه چیزی در زندگی از همه مهم‌تر است؟ جوابش را فراموش نکرده‌ام: فقط یک چیز درزندگی به حساب می آید.
آن نشاط است. هیچ وقت اجازه نده کسی آن را از تو بگیرد...!


دیوانه وار | #کریستین_بوبن