کیان
کیان حقیقت
خانه در افلاک دارد
و ابلیس انکار
در قعر جهنم.
دشمن به آستانه خانه رسیده است
و من
هنوز
برای شنیدن کلمه عفو از دهان تو
آغوش گشادهام.
ما
در ملکوت مسکن گزیدهایم؛
نزدیک خانه آفتاب.
چقدر مهلت باقیست
تا به آفتاب سلام کنی؟
دشمن
انکارگرایانه
بر کیان ما
تازیانه میزند
و تو
سادهلوحانه
هنوز مرا دشمن میانگاری.
ما
همچون دو خط موازی
حداقل در یک چیز مشترکیم:
کیان!
نشانی مرا نیک میدانی:
بزرگراه انسانیت
خیابان صداقت
کوچه رنگینکمان
پلاک حق.
#مجید_میرزاوزیری
حوصله شرح قصه نیست ...
بیلشگریم، حوصلهی شرح قصه نیست
فرمانبریم، حوصلهی شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار میرویم
ما کمتریم، حوصلهی شرح قصه نیست
فریاد میزنند ببینید و بشنوید
کور و کریم، حوصلهی شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنهی خود در لباس نو
بازیگریم، حوصلهی شرح قصه نیست
آیینهها به دیدن هم خو گرفتهاند
یکدیگریم، حوصلهی شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش میخوریم
غمپروریم، حوصلهی شرح قصه نیست
آیا به راز گوشهی چشم سیاه دوست
پی میبریم؟ حوصلهی شرح قصه نیست
#فاضل_نظری
قلتشن دیوان _ محمدعلی جمالزاده
![]()
"خدا میداند این جماعتی که خود را وُکلا و نمایندگان قوم و ملّت میخوانند و ادعای پاسبانی حقوق مملکت را دارند به هر فکری هستند، غیر از فکر مُلک و ملّت. اسم اینجا را مجلس گذاشتهاند و صدا را کُلُفت کرده، با تَبَخْتُر و طُمْطُراقِ تمام میگویند اینجا خانهٔ امید ملّت است، ولی خدا گواه است که اسم اینجا را باید خانه ناامیدی ملّت گذاشت. اینجا باید بیتالآمال کُرورها مردم فقیر و بیبضاعتِ بیصاحبی باشد که تازه پس از قرنهای متمادی، شانهشان از زیر بار استبداد بیرون آمده است، ولی باور بفرمایید که با این وضعی که من میبینم، بهتر است اسم آنجا را بازار مکّارهٔ غرضرانی و آسیاب وراجی و هوچیگری و کارخانهٔ تدلیس و خررنگکُنی و حراجگاهِ حقوق و آبروی ملّت گذاشت. اینجا میدان توطئه و دسیسهٔ دائمی یک دسته قلدران بیباک و یک مشت اشخاص نتراشیده ونخراشیدهٔ و مسئولیّتناشناس است که به جز فن لفتوليس، در هیچ علم و فن دیگری سررشته و بصیرتی ندارند و در هر آن و در هر دقیقه حاضرند که با همان بیقیدی و سهلانگاری که دود سیگار خود را به هوا میدهند، قیصریهٔ وطن و هموطنان خود را برای یک دستمال آتش بزنند"
قلتشن دیوان _ محمدعلی جمالزاده
زنگها برای که به صدا در می آید_ ارنست همینگوی
![]()
"این همه وحشیگری و قساوت از طرف یک عده اشخاص مسلح نسبت به تودههای مردم خود آن ملت، عجیب است. این کشور مردم عجیبی دارد. مردمی از این مهربانتر و از این ظالمتر در دنیا وجود ندارد، چه کسی میتواند این ملت را بفهمد..؟"
زنگها برای که به صدا در می آید_ ارنست همینگوی
کاندید _ فرانسوا ولتر

"به نظر من در این کشور همه چیز بر خطا و اشتباه است. یکی اینکه هیچکس موقعیت و مسئولیت اجتماعی خود را نمی داند و درباره آن پیش اندیشی ندارد و دیگر اینکه به جز به هنگام شام و نهار و شام که مردم روحیه ی خوبی دارند و چنین می نماید که با هم همنواختی دارند و میتوانند به خوبی با هم کنار آیند، بقیه وقت آنها در جدال های لفظی و نزاع های بی معنی می گذرد. پارلمان علیه کلیسا، مردان قلم علیه مردان قلم، درباریان علیه درباریان، سرمایه داران علیه تمام مردم، زنها علیه شوهران، شوهران علیه زنها، خویشاوندان علیه خویشاوندان، خلاصه جنگی اعلام نشده و بی پایان"
کاندید _ فرانسوا ولتر
دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن

از نامداران تاریخ که بگذریم هزاران کس بودند که حتی نامی از آنان برجای نمانده، مردانی که به مشقت و گمنامی در کنج عزلت خود یا به دربهدری، یا در سیاه چالها عمر به پایان بردند لیکن در برابر ناروائیها زانو خم نکردند.
در تاریخ هر کشور بزرگی فراوانند از این شکست خوردگان فیروزمند..
هیچ روزگاری از این مردمان تهی نیست، مردان تنهارو و سرسخت، به منزل نرسیده، کام نیافته، که خوشبختیها و بلند پروازیها و تن پروریهای دیگران را به چشم تحقیر مینگرند و درون خود را از شعلهای مرموز و ناگفتنی روشن میدارند.
از بزرگان واقعی هر قوم که بگذریم به لطف این گمنامان است که زیباییهای روح انسانیت زنده میماند و از دورانی به دوران دیگر انتقال مییابد.
کسانی که از دایرهی خور و خواب پای فراتر نمینهند یا از فرط درماندگی بر مقام تکیه میکنند و در پول سعادت میجویند هیچگاه به این موهبت نمیرسند که دریابند با گردن افراخته و دل بارور زندگی کردن چه لذتی دارد.
دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن
آهنگ از خون جوانان وطن لاله دمیده

متن آهنگ از خون جوانان وطن لاله دمیده محمدرضا شجریان
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
از خونِ جوانانِ وطن؛ لاله دمیده / از ماتمِ سروِ قدشان، سرو خمیده●♪♫
چه کج رفتاری؛ ای چرخ / چه بدکرداری؛ ای چرخ●♪♫
سرِ کین داری؛ ای چرخ / نه دین داری؛ نه آیین داری؛ ای چرخ!●♪♫
نه دین داری؛ نه آیین داری؛ ای چرخ!●♪♫
از ابرِ کرم خطه ری رشک ختن شد / دلتنگ چو من؛ مرغِ قفس بهر وطن شد●♪♫
چه کج رفتاری؛ ای چرخ / چه بدکرداری؛ ای چرخ●♪♫
سرِ کین داری؛ ای چرخ / نه دین داری؛ نه آیین داری؛ ای چرخ!●♪♫
نه دین داری؛ نه آیین داری؛ ای چرخ!●♪♫
ای مرغِ سحر؛ عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد وُ آواز نیامد●♪♫
این مدعیان در طلبش؛ بی خبرانند / کانرا که خبر شد، خبری باز نیامد●♪♫
از خونِ جوانانِ وطن؛ لاله دمیده / از ماتمِ سروِ قدشان، سرو خمیده●♪♫
چه کج رفتاری؛ ای چرخ / چه بدکرداری؛ ای چرخ●♪♫
سرِ کین داری؛ ای چرخ / نه دین داری؛ نه آیین داری؛ ای چرخ!●♪♫
───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
محمدرضا شجریان از خون جوانان وطن لاله دمیده
پخش آنلاین همین موزیک
کارل گوستاو یونگ
![]()
تنهایی از آن نیست که آدم کسانی را در اطراف نداشته باشد ... از این است که آدم نتواند چیزهایی را منتقل کند که مهم میپندارد، از این است که آدم صاحب عقایدی باشد که برای دیگران پذیرفتنی نیست ... اگر انسانی بیش ازدیگران بداند، تنها میشود !
کارل گوستاو یونگ
دین عبارت از حالت مراقبت و تذکر و توجه دقیق به بعضی از عوامل موثر است که بشر عنوان "قدرت قاهره" را به آنها اطلاق می کند و آن ها را به صورت ارواح، شیاطین، خدایان، قوانین، صور مثالی، کمال مطلوب و غیره مجسم می کند.
بشر طی تجربۀ خود به عواملی برخورده که آن ها را یا آنقدر توانا یا خطرناک یا مساعد یافته است که توجه دقیق به آن ها را لازم بداند، و یا آنقر بزرگ و زیبا و پر معنی، که بخواهد آن ها را با خضوع بپرستد و دوست بدارد و بر این عوامل نام های گوناگون گذاشته است.
روانشناسی و دین
کارل گوستاو یونگ
هیچکس نمیتواند از فردیت خودش آگاه شود مگر این که با همنوعانِ خود صمیمانه و مسئولانه در ارتباط باشد.
- کارل گوستاو یونگ
خودآگاهی، بدون تشخیص تضادها، وجود ندارد.
- کارل گوستاو یونگ
آشوب دنیای ما و آشوب خودآگاه ما از یک جنس و همانند هستند.
- کارل گوستاو یونگ
در برابر جریان زندگی و مقاومت نکردن آن است.

تسلیم، حکمت ساده و در عین حال والای انعطاف پذیر بودن، در برابر جریان زندگی و مقاومت نکردن آن است.
تنها مکانی که می توانید زندگی را تجربه کنید لحظه ی "حال" است.
پس تسلیم شدن به مفهوم پذیرفتن بی قید و شرط و کامل لحظه ی حاضر است.
تسلیم به معنای فرو ریختن مقاومت درونی در برابر وضعیت موجود است.
📘شکوه زندگی در لحظه ی حال
🖋اکهارت تله
اگر هر نسل بخواهد از نسل های گذشته خود پیروی کند...
![]()
«اگر هر نسل بخواهد از نسل های گذشته خود پیروی کند و همان افکار و اعتقادات را داشته باشد، بشریت به سوی افسردگی و فقر معنوی پیش خواهد رفت. حال آنکه بشریت به شادی و بی پروایی نیاز دارد، تا بتواند بتهای گذشته را بشکند»
ژان کریستف _ رومن رولان
آلیس مونرو راجع به یه دوره ی افسردگی تو زندگیش نوشته - ...

آلیس مونرو راجع به دورهی افسردگی توزندگیش اینطور نوشته که:
آنچه از دستم بر میآمد با آنچه دلم میخواست انجام دهم منافات داشت
شاید این بدترین حسی باشه که یه آدم میتونه تجربه کنه
"آلیس مونرو"
خانه ام ابری ست... - نیما یوشیج

خانه ام ابری است
یکسره روی زمین ابری است با آن .
از فراز گردنه ، خرد و خراب و مست
باد می پیچد .
یکسره دنیا خراب از اوست.
وحواس من .
آی نی زن ، که تو را آوای نی برده است دور از ره کجایی؟
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته است.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم ،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب خرد از باد است،
و به ره ، نی زن که دایم می نوازد نی، در این دنیای ابر اندود
راه خود را دارد اندر پیش.
"نیما یوشیج"
نیما یوشیج:"فکر را پر بدهید و نترسید که از سقف عقیده ...

فکر را پَر بدهید
و نترسید که از
سقف عقیده برود بالاتر
فکر باید بپرد
برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
"فکر اگر پَر بکشد"
جای این توپ و تفنگ،
این همه جنگ
سینهها دشت محبت گردد
دست ها مزرع گلهای قشنگ
"فکر اگر پر بکشد"
هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست
همه پاکیم و رها...
#نیما_یوشیج
فرشتهٔ انس

در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست
در آن وجود که دل مرده، مرده است روان
بهیچ مبحث و دیباچهای، قضا ننوشت
برای مرد کمال و برای زن نقصان
زن از نخست بود رکن خانهٔ هستی
که ساخت خانهٔ بی پای بست و بی بنیان
زن ار براه متاعت نمیگداخت چو شمع
نمیشناخت کس این راه تیره را پایان
چو مهر، گر که نمیتافت زن بکوه وجود
نداشت گوهری عشق، گوهر اندر کان
فرشته بود زن، آن ساعتی که چهره نمود
فرشته بین، که برو طعنه میزند شیطان
اگر فلاطن و سقراط، بودهاند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان
بگاهوارهٔ مادر، بکودکی بس خفت
سپس بمکتب حکمت، حکیم شد لقمان
چه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقیه
شدند یکسره، شاگرد این دبیرستان
حدیث مهر، کجا خواند طفل بی مادر
نظام و امن، کجا یافت ملک بی سلطان
وظیفهٔ زن و مرد، ای حکیم، دانی چیست
یکیست کشتی و آن دیگریست کشتیبان
چو ناخداست خردمند و کشتیش محکم
دگر چه باک ز امواج و ورطه و طوفان
بروز حادثه، اندر یم حوادث دهر
امید سعی و عملهاست، هم ازین، هم ازان
همیشه دختر امروز، مادر فرداست
ز مادرست میسر، بزرگی پسران
اگر رفوی زنان نکو نبود، نداشت
بجز گسیختگی، جامهٔ نکو مردان
توان و توش ره مرد چیست، یاری زن
حطام و ثروت زن چیست، مهر فرزندان
زن نکوی، نه بانوی خانه تنها بود
طبیب بود و پرستار و شحنه و دربان
بروزگار سلامت، رفیق و یار شفیق
بروز سانحه، تیمارخوار و پشتیبان
ز بیش و کم، زن دانا نکرد روی ترش
بحرف زشت، نیالود نیکمرد دهان
سمند عمر، چو آغاز بدعنانی کرد
گهیش مرد و زمانیش زن، گرفت عنان
چه زن، چه مرد، کسی شد بزرگ و کامروا
که داشت میوهای از باغ علم، در دامان
به رستهٔ هنر و کارخانهٔ دانش
متاعهاست، بیا تا شویم بازرگان
زنی که گوهر تعلیم و تربیت نخرید
فروخت گوهر عمر عزیز را ارزان
کسیست زنده که از فضل، جامهای پوشد
نه آنکه هیچ نیرزد، اگر شود عریان
هزار دفتر معنی، بما سپرد فلک
تمام را بدریدیم، بهر یک عنوان
خرد گشود چو مکتب، شدیم ما کودن
هنر چو کرد تجلی، شدیم ما پنهان
بساط اهرمن خودپرستی و سستی
گر از میان نرود، رفتهایم ما ز میان
همیشه فرصت ما، صرف شد درین معنی
که نرخ جامهٔ بهمان چه بود و کفش فلان
برای جسم، خریدیم زیور پندار
برای روح، بریدیم جامهٔ خذلان
قماش دکهٔ جان را، بعجب پوساندیم
بهر کنار گشودیم بهر تن، دکان
نه رفعتست، فساد است این رویه، فساد
نه عزتست، هوانست این عقیده، هوان
نه سبزهایم، که روئیم خیره در جر و جوی
نه مرغکیم، که باشیم خوش بمشتی دان
چو بگرویم به کرباس خود، چه غم داریم
که حلهٔ حلب ارزان شدست یا که گران
از آن حریر که بیگانه بود نساجش
هزار بار برازندهتر بود خلقان
چه حلهایست گرانتر ز حلیت دانش
چه دیبهایست نکوتر ز دیبهٔ عرفان
هر آن گروهه که پیچیده شد بدوک خرد
به کارخانهٔ همت، حریر گشت و کتان
نه بانوست که خود را بزرگ میشمرد
بگوشواره و طوق و بیارهٔ مرجان
چو آب و رنگ فضیلت بچهره نیست چه سود
ز رنگ جامهٔ زربفت و زیور رخشان
برای گردن و دست زن نکو، پروین
سزاست گوهر دانش، نه گوهر الوان
#پروین_اعتصامی
جهان سوم کجاست ؟؟
![]()
جهان سوم کجاست ؟؟
جهان سوم جا نیست،شخص نیست ..
جهان سوم منم،جهان سوم تویی،جهان سوم طرز تفکر ماست..
نه آن مرزهایی که داخلش زندگی می کنیم !!!
#فروغ_فرخزاد
از کتاب های برتر

اميد غريزه اي است كه تنها ذهن استدلالي بشر مي تواند آن را از بين ببرد. حيوان هرگز نوميدي نمي شناسد .
تحقير كردن از نا اميدي عظيم سرچشمه مي گيرد .
خيلي چيزها هست كه آدم مجبور نيست حتما به مدرسه برود تا بفهمد . اينكه بعضي مردم ثروتمندند و بعضي خيلي فقير .
هركلمه اي كه آدم از روي عادت به كار برد اصلا معنايي ندارد .
در زندگي بيشتر آدم ها روزهایي هست كه با تمام جزئيات کوچکش همچون نقش مهري بر موم در خاطر مي ماند .
دوستي چيزي است در روح . دوستي چيزي است كه انسان آن را حس مي كند . دوستي به معني عوض دادن چيزي نيست .
انسان اگر ادراك و تفکر قوي نداشته باشد نمي تواند عاشق شود .
شادي را هميشه انسان ها به وجود مي آورند و نه مكان ها .
"گراهام گرين"
دوش میگفت این سخن دیوانهای
دوش میگفت این سخن دیوانهای، بی بازخواست
درد «ایران»، بیدواست!
عاقلی گفتا: كه از دیوانه بشنو حرفِ راست
دردِ «ایران»، بی دواست!
با خِرٙد گفتم كه آخر چارۀ این درد چیست؟
عقلِ قاطع هم گریست
بعدِ آه و ناله گفتا: چاره در دستِ خداست
دردِ «ایران»، بی دواست!"
(سید اشرف الدین گیلانی-نسیم شمال)
پ.ن: به گونه تلخ و عجیبی تاریخ این سرزمین روی یک دور تکراری قرار دارد و شعر و ادبیات و تاریخ هر زمانه اش را که می نگری انگار برای همین امروز نوشته شده است.
‘ آوای گیاه ‘ از سهراب سپهری

از شب ريشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ريختم.
بي پروا بودم : دريچه ام را به سنگ گشودم.
مغاك جنبش را زيستم.
هشياري ام شب را نشكافت، روشني ام روشن نكرد:
من ترا زيستم، شتاب دور دست!
رها كردم، تا ريزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.
بيداري ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم.
و هميشه كسي از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هديه كرد.
و هميشه خوشه چيني از راهم گذشت ، و كنار من خوشه راز از دستش لغزيد.
و هميشه من ماندم و تاريك بزرگ ، من ماندم و همهمه آفتاب.
و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام:
سايه تر شده ام
وسايه وار بر لب روشني ايستاده ام.
شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد، زمين بيدار مي شود.
صبح از سفال آسمان مي تراود.
و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود ..
چه کسی میگوید من وتو مانوشیم(شعری از حمیدمصدق)

چه کسی میگوید من وتو مانوشیم
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها
با تو اکنون چه فراموشیهاست .
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد !
من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی،- خویشتنی
از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز بر پا نکنیم؟
از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم؟ .
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن آویزد
دشتها نام تو را می گویند .
کوهها شعر مرا می خوانند .
کوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند .
در من این جلوه اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه پرهیز - که چه ؟
در من این شعله عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز - که چه ؟
حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست .
سخن از
متلاشی شدن دوستی است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
...
سینه ام آینه ای ست،
با غباری از غم .
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار .
...
من چه می گویم،آه ...
با تو اکنون چه فراموشیها؛
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیهاست .
تو مپندار که خاموشی من،
هست برهان فراموشی من .
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
(شعری از حمیدمصدق)
در راه زندگانی
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانـــی را و گم کـردم جوانی را
کنون با بار پیــری آرزومندم که برگـردم
به دنبال جوانـــی کـوره راه زندگانــــی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کـرده رامانـم
که شب در خــواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهر آلود شهد شادمانـــی را
سخن با من نمی گوئی الا ای همزبـان دل
خدایــا بــا کـه گویم شکوه بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو؟که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانـــی را
به چشم آسمانـی گردشی داری بلای جان
خدایـــا بر مگردان این بلای آسمانـــی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتـن
که از آب بقا جویند عمــــر جاودانـی را
"شهریار"
مرگ یک مرد

چه یادگار سیاهی نهاد بر درگاه
کسی که نعره ی خود را به آفتاب رساند
و هیچ رحم نکرد
به چشم خویش، به آن آفتاب خرمایی
که هیچ رحم نکرد
و مثل آب رها کرد بازوانش را
که بر سواحل تابان شانه های بلند
حمایلی ز افق های روشنایی بود
غروب گونه ی نابش، هزار مردمک دیده را پریشان کرد
و در حواشی آیینه های پیر و کدر
کسی که سایه ی خود را به آفتاب رساند
به خویش خیره شد و در هراس باقی ماند
و پشت کرد
به این رذالت گسترده بر بساط زمان
و خلق، خلق شهید از کرانه نالیدند:
بیتی از حافظ
« به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید
که مرده ایم به داغ بلند بالایی »
چه یادگار سیاهی نهاد بر درگاه
کسی که رحم نکرد
کسی که ماتم خود را به آفتاب رساند ...
"رضا براهنی"
آزادی یا مرگ – نیکوس کازانتزاکیس

"فهمیده بود که مردی و مردانگی تنها به داشتن یک جسم سالم و نیرومند نیست بلکه به داشتن روحی قوی و بااراده است. یک مگس اگر بداند چه میخواهد میتواند گاوی را از پا دراندازد. شجاعت مسألهای است که به روح بستگی دارد نه به جسم"
آزادی یا مرگ – نیکوس کازانتزاکیس
"اسلاوی ژیژک"
«من از دست کسانی که با تماشای لحظه های گردآمدن میلیون ها نفر در میدان های عمومی برای اعتراض به رژیم ها به وجد می آیند، خسته شده ام. برای من آزمون واقعی یک حرکت انقلابی این است که صبح فردای آن چه پیش می آید؟ (چنان که در زبان انگلیسی درمورد بیداری تلخ پس از بدمستی می گویند). پس از آشوب بزرگ، وقتی امور به حال عادی برمی گردند، مردم عادی چگونه تغییر را حس می کنند؟ زندگی روزمرۀ آنها از انقلاب چه تأثیری می پذیرد؟»
"اسلاوی ژیژک"
با چشم ها

با چشم ها
ز حيرت اين صبح نا به جای
خشکيده بر دريچه ی خورشيد چارطاق
بر تارک سپيده ی اين روز پا به زای،
دستان بسته ام را
آزاد کردم از
زنجيره های خواب.
فرياد برکشيدم:
-«اينک
چراغ معجزه
مردم!
تشخيص نيم شب را از فجر
در چشم های کوردلی تان
سوئی به جای اگر
مانده ست آنقدر،
تا
از
کيسه تان نرفته، تماشا کنيد خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را!
با گوش های ناشنوائی تان
اين طرفه بشنويد:
در نيم پرده ی شب
آواز آفتاب را!»
«ديديم!
(گفتند خلق نیمی)
آری پرواز روشنش را !»
نيمی به شادی از دل
فرياد بر کشيدند:
«با گوش جان شنیدیم
آواز روشنش را!»
باری
من با دهان حيرت گفتم:
«ای ياوه
ياوه
ياوه،
خلائق!
مستيد و منگ؟
يا به تظاهر
تزوير می کنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگی
ور تائبيد و پاک و مسلمان،
نماز را
از چاوشان نيامده بانگی !»
●
هر گاو گند چاله دهانی
آتشفشان روشن خشمی شد:
«اين گول بين، که روشنی آفتاب را
از ما دليل می طلبد»
توفان خنده ها...
- «خورشيد را گذاشته،
می خواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نيمه نيز بر نگذشته ست.»
توفان خنده ها...
●
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزی نظير آتش در جانم
پيچيد.
سرتاسر وجود مرا
گوئی
چيزی به هم فشرد
تا قطره ئی به تفتگی خورشيد
جوشيد از دو چشمم.
از تلخی تمامی درياها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت شان بود،
احساس واقعيت شان بود.
با نور و گرميش
مفهوم بی ريای رفاقت بود
با تابناکش
مفهوم بی فريب صداقت بود.
( ای کاش می توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بی دريغ باشند
در دردها و شادی هاشان
حتی
با نان خشکشان. –
و کاردهای شان را
جز از برای قسمت کردن
بيرون نياورند.)
●
افسوس!
آفتاب
مفهوم بی دريغ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتابگونه ئی
آنان را
اين گونه
دل
فريفته بودند!
●
ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند.
ای کاش می توانستم
- يک لحظه می توانستم ای کاش –
بر شانه های خود بنشانم
اين خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
می توانستم!
"احمد شاملو"
ما را به اين زمين خسته مي آوري

ما را به اين زمين خسته مي آوري
رهايمان مي کني تا خود را به گناه بيالاييم
آن گاه مي گذاري پشيماني بکشيم
يک آن لغزش و يک عمر اندوه
يوهان ولفگانگ فُن گوته
وقتی تقدیر بر تو دست میگشاید...

وقتی تقدیر بر تو دست میگشاید، ناممکن است بدانی که به چه درجه ای از انزوا خواهی رسید. دست آخر، وقتی چیزها، عریان بر تو ظاهر میشوند، عرصه نیز چون گور بر تو تنگ و خفقان آور میشود. سپس، ناتوانیِ الهی به ناگزیر بر تو مسلط میشود ــشرحه شرحه میشکافد تو را، وامینهدت در اشکها.
از کتاب گناهکار / ژرژ باتای
شهر خاموش ..... محمد رضا شفیعی کدکنی

شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟
شور و شیدایی انبوه هَزارانت کو؟
میخزَد در رگِ هر برگِ تو خوناب خزان
نکهتِ صبحدم و بوی بهارانت کو؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیههی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموشند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟
چهرهها درهم و دلها همه بیگانه زهم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحَرِ این شب تارانت کو؟
"شفیعی کدکنی"
در بند

در بند
اي كه پرسي تا به كي در بند دربنديم ما
تا كه آزادي بود در بند ، در بنديم ما
خوار و زار و بي كس وبي خانمان و دربدر
با وجود اين همه غم ، شاد و خرسنديم ما
جاي ما در گوشه صحرا بود مانند كوه
گوشه گير و سربلند و سخت پيونديم ما
در گلستان جهان چون غنچه هاي صبحدم
با درون پر ز خون در حال لبخنديم ما
مادر ايران نشد از مرد زاييدن عقيم
زان زن فرخنده را فرزانه فرزنديم ما
ارتقاء ما ميسر مي شود با سوختن
بر فراز مجمر گيتي چو اسفنديم ما
گر نمي آمد چنين روزي كجا دانند خلق
در ميان همگنان بي مثل و ماننديم ما
كشتي ما را خدايا ناخدا از هم شكست
با وجود آن كه كشتي را خداونديم ما
در جهان كهنه ماند نام ما و فرخي
چون ز ايجاد غزل طرح نو افكنديم ما
"فرخي يزدي"
حكيمي به دهی سفر کرد؛
حكيمي به دهی سفر کرد؛
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از حكيم خواست تا مهمان وی باشد.
حكيم پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به حكيم رسانید و گفت :
این زن، هرزه است به خانهی او نروید !حكيم به کدخدا گفت :
یکی از دستانت را به من بده !!!
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان حكيم گذاشت.
آنگاه حكيم گفت :
حالا کف بزن !!!
کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت:
هیچ کس نمیتواند با یک دست کف بزند ؟!
حكيم لبخندی زد و پاسخ داد :
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.

